وقتي اسم اعدام رو ميشنوم حالم بد ميشه يكبار رفتم ومراسم اعدام يك سارق مسلح رو كه در حين فرار يك مامور رو از پاي درآورده بود رو ببينم اونم به خاطر اينكه كنجكاو بودم ببينم چطوري ميشه جون يك نفر رو گرفت بعد ازون هرگز تكرار نكردم اينكار رو... همونجا هم واقعا حس غريبي بهم دست داد...خودم رو گذاشتم جاي اون اعدامي و فكر ميكردم من كه قراره بميرم، اونهم به دست همنوعهام من خلافكار و شرور بودم كه يك نفر رو كشتم بقيه كه خوبندچرا اينكار رو با من ميكنند...حالا همه يك طرف اين يه عده كه اومدند تماشا..اومدند كه از ديدن جان كندن و رقص من درپاي چوبه دار لذت ببرند؟! آيا پيش خودشون فكر نميكنند كه ممكنه يه روزي خودشان جاي من اينجا بايستند و يه عده ديگه بيان براي تماشا...
البته من به اصل موضوع قصاص كاري ندارم و اينكه خوبه يا بده...وقتي يه نفر به قتل ميرسه مشخصه كه خانواده مقتول خواستار اين هستند كه قاتل به اشد مجازات برسه..و اين جامعه است كه بايست اشد مجازات رو تعيين كنه..به نظر من حكم مرگ بسيار بسيار سنگينه براي يك مجرم...حالا اگه نهايت مجازات ما حبس ابدميبود مسلما بهنود اعدام نميشد و همچنين خانواده مقتول هم راضي بودند ازينكه قاتل پسرشان بدون مكافات نمانده...ما فقط سفيد و سياه داريم، خاكستري نداريم...اگه مادر مقتول رضايت ميداد اونوقت بهنود آزاد ميشد...خودتون رو بزارين جاي مادري كه هفده سال از بهترين دوران زندگيش رو گذاشته پاي پسرش، اونوقت بيان و پسرش رو به قتل برسونن و بيمكافات جان به در ببرند...بر خلاف خيليها كه مادر مقتول رو ملامت ميكنند من كار اون رو طبيعي ميدونم... درخواست اشد مجازات! اين مشكل ماست كه اشدمجازات رو چگونه تفسير كنيم.
سحرگاه امروز هم يه جوان ديگه در كردستان اعدام شده...ما كه دقيقا از جرمش اطلاعي نداريم* اما همينكه دادگاه اول اون رو به ده سال حبس محكوم ميكنه و بعدش با مخالفت دادستان دادگاه تجديد نظر حكم اعدام براش صادر ميكنه دردناكه... آيا اگه اجحافي در حقش شده باشه اين دادستان ميتونه در پيش خدا جوابگو باشه؟!
خدا كنه روزي بياد كه مجازات اعدام نداشته باشيم...
*ظاهرا جرمش محاربه بوده اما وكيلش گفته اسلحهاي ازش نگرفتن
البته تا جايي كه من ميدونم داشتن سلاح سرد هم كفايت ميكنه
با خوندن اين پست نيلوفر اين خاطره يادم اومد...
چند سال پيش در فلكه احمد آباد با يك ماشين مدل بالا كه سنش از سن
خودم هم بيشتر بود! رانندگي ميكردم، ترافيك سنگيني بود، فاصلهام با
ماشين جلويي كه اتفاقا اتومبيل شيك و تميزي بود حدود يك متر ميشد
اون ترمز ميگرفت من هم ترمز مي گرفتم، اون يه متر جلوتر ميرفت منم
ميرفتم يكبار او ترمز گرفت، من نگرفتم! رفتم تو عقبش(عقب ماشينش)
رانندهاش اومد پائين تا خسارت رو ارزيابي كنه، منم ماشين رو خاموش
كردم و سوئيچ رو درآوردم تا اگه خسارت خواست سوئيچ رو بدم بهش! [خونسرد]
اما طفلي حتي يه نيگاه هم نكرد ببينه راننده ماشين عقبي (كه من باشم) كيه
سوار ماشينش شد و رفت.
حالا كه حرف ازون اتومبيل شد يه خاطره ديگه هم يادم اومد
يكبار بهمراه دوستي به طرف دروازه شيراز ميرفتيم(از سمت مباركه)
درست مابين راه جعبه دنده ماشين قاط زد، هر كاري كردم دنده نميخورد
دوستم وايساد كنار خط تا يه كمكي پيدا كنه براي اينكه بكسلش كنيم و من
همينطور به دنده ور ميرفتم، دنده عقب رو كه امتحان كردم ديدم جا خورد
دوستم رو صدا زدم و دنده عقب راه افتاديم طرف مباركه، شايد باورتون نشه
ولي اون روز من حدود 10 كيلومتر مسير رو دنده عقب روندم! [خونسرد] اسمم
بايست تو كتاب ركوردها ثبت بشه، وقتي رسيديم مباركه ديگه گردنم صاف
نميشد بسكه رو به عقب نيگاه كرده بودم.
مكانيك ماشين رو كه ديد گفت بايست موتور باز بشه، اين شد كه يك
وانت تلفني كرايه كرديم كه ما رو تا نجف آباد بكسل كنه، حالا اين رانندهاي
كه قرار بود اينكار رو بكنه تجربهاش رو نداشت، دوتا ماشين با سيم بكسل
به هم وصل شدند و راه افتاديم (من و دوستم سوار ماشين خودمان بوديم)
او همينطور شل و سفت ميكرد و به ماشين ما ضربه ميزد.در سراشيبي بعد
از تونل سيمان سپاهان بواسطه سرعت بالا و ضربههاي مكرر، تاير طرف
من(راننده) از جا در اومد و من رفتم پائين! صداي كشيده شدن
ديفرانسيل(درست گفتم!) به زمين آزار دهنده بود، يك لحظه زمان براي
من مانند برق سرعت گرفت، تنها كاري كه يادمه اونزمان انجام دادم
اين بود كه فرمان رو كه حالا فقط به يك تاير وصل بود رو با تمام قدرت
به طرف راست پيچاندم، به اين دليل كه ماشين هاي سنگيني كه از پشت سر
ميآمدند با ما برخورد نكنند، ماشين پس از چندين متر كشيد شدن يهو
از روي زمين بلند شد و محكم با بغل روي آسفالت برخورد كرد و همچنان
توسط ماشين جلويي(تويوتا) كشيده ميشد كه راننده جلويي بالاخره!
ترمز كرد، من كه به خودم آمدم نگاه كردم ديدم در بالاي سرمه و دوستم
زير دست و پاي من، از در كه رفتم بالا با نگراني دوستم رو نيگاه كردم
ببينم زندهاست، مردهاست، او هم طوريش نشده بود، حالا راننده تويوتا رو
باش، رفته بود عقب سر ما تا مسير ماشين هاي عبوري رو سد كنه كه
خداي ناكرده، زبونم لال از روي يه وبلاگنويس رد نشوند، صورتش مثل
گچ سفيد شده بود،اما تا مارو ديد سرپائيم حالش بهتر شد.
حالا من نيگاه به ماشين خودمان ميكردم و ميخنديدم! راننده تويوتا
اگه قبل ازين حادثه منو نديده بود حتما به سلامت عقليام شك ميكرد.
ديروز كارها اونطوري كه انتظار داشتم پيش رفت قصد
داشتيم ظهر براي روزو اتاق به هتل بريم كه متاسفانه! كارمون
در تهران تمام شد، براي گردشي كوتاه به طالقاني رفتيم، وقتي
رسيديم اصفهان دم غروب بود، يك راست رفتيم سيوسهپل
عجب صفايي داشت، سد رو هم باز كردند، آب زايندهرود خيلي
بيشتر از پارساله، من كه لذت يك ساعت پيادهروي در چهارباغ
و روي پل رو با گردش تمام پاركهاي تهران معاوضه نميكنم
بيشتر مسيرهايي رو كه ما رفتيم(خيابان ظفر) پيادهروهايي با عرض كم
بود كه دونفر به سختي ميتونند كنار هم قدم بزنند.
دوستان تهراني دلگير نشن، ولي خدائيش اگه يكبار اومده باشيد
چهار باغ، (يا ناژوان، منارجنبانوميدان امام) اونوقت بهم حق ميدين
امروز وقتي براي اولين بار فندك خريدم متوجه شدم
سيگاري شدهام! تا الان فكر ميكردم تفنني ميكشم...
خدا لعنتش كنه اوني كه سيگار رو اختراع! كرد.
البته خودم كردم كه لعنت بر خودم بادا بادا مبارك بادا...
سرم شديد درد ميكنه، يه قرص مسكن خوردم
يكمي بهتر شدم، نميدونم چي شده، اما دلم گرفته
نوبتي كه سفارت بهم داده بود فردا صبحه...
در زمان هاي قديم، اونوقتهايي كه تازه اين قفلهاي جديد(درب منازل)
اختراع شده بود يا لااقل من اينطور فكر مي كنم يك بنده خدايي قفل
جديد خريده و روي در خانهشان نصب كرده بود،اين بنده خدا قفل رو
لنگه به لنگه انتخاب كرده بود! ميدونيد كه قفل لنگه چپ در با قفل
لنگه راست فرق ميكنه، حالا اين بنده خدا در وقتي مي خواست در رو ببنده
از كليد استفاده ميكرد(يا زبانه رو ميكشيد) و براي باز كردن كافي بود
يه فشاري به در وارد كنه، در باز مي شد.
يكي دو روز بعد يك بنده ديگر خدا تصميم گرفت در رو ببنده! هر چي
فشار وارد مي كرد در بسته نميشد! يك بنده خداي ديگه هم به كمكش
آمد اما بازم كاري پيش نبردند، پسركي 6 ساله با موهاي وزوزي و
چشماي قهوهاي با اعتماد به نفس در حد رئيسجمهور آمد جلو و گفت
بزارين من در رو ببندم، من بلدم... اون دوتا بنده خدا نگاهي به
اون وروجك انداختند و بهش گفتند اگه ممكنه بره اون كنار بايسته
تا باد بيآد، اونا خيلي بي ادب بودند!
پسرك رفت و كنار ديوار نشست و همچنان زورزدنهاي اونها رو
تماشا كرد، وقتي اونا خسته شدند و از كارشون دست كشيدند پسرك
سريع(مثل قرقي) پريد، زبانه رو كشيد و در رو بست، اون دوتا كلهپوك
انگشت حيرت به دهان گرفتند و به پسرك شكلات دادند...
اين پسرك كسي نبود به جز روحا..!
اونوقتها ما ساكن اراك بوديم و (اكثر)درب منازل چوبي بود كه
با كلون باز و بسته ميشد..استفاده قفل هاي زبانهدار هنوز فراگير
نشده بود، البته در محلي كه ما بوديم اينطور بود،(دور و بر راهآهن بوديم)
امروز بچهها يه كار خيلي ساده رو مونده بودن چطوري انجام بدن
كه من حلش كردم، اونوقت يكي بهم ميگه خدا ميدونه چقدر روي
اينكار فكر كردي، بهش گفتم خدا به شمام قدرت فكر كردن داده
ميگه من وقتش رو ندارم!
اين بود كه اين خاطره يادم اومد و براشون تعريف كردم
گفتم شايد خوندنش براتون خالي از لطف نباشه
قبلا گاهي اينترنتم قطع ميشد، الان گاهي وصل ميشه
فكر كنم اينترنت هم امروز رفته بوده راهپيمايي!
سه شب وقتم رو گذاشتم براي مطالعه كتاب رمز داوينچي چشمام تار شد
تا 440 صفحه اين كتاب رو خوندم، به آخرش كه رسيدم اينقدر عصباني
شدم از اينكه نويسندهاش اينطوري سر كارم گذاشته كه اگه دستم بهش
مي رسيد با دندونام خرخرهاش رو مي جويدم.
اين جام مقدس كه مي گفتن يك شيء حقيقي نبوده،پس چرا سونير
اين همه علامت اين طرف و اونطرف گذاشته تا چندتا آدم علاف
(سوفي،لنگدان وتيبينگ) دنبالش رو بگيرن و برسن به هيچ!
در متن داستان كليسا رو بد گفته و شواليهها و دير صيهون رو
به حد تقدس رسونده و اوقت در پايان ميگه كليسا خيلي هم بد نبوده!
مثل اينكه آدم هر چي دلش خواست به يه نفر فحش بده و از خجالت
خواهر و مادر طرف در بيآد بعد بهش بگه البته خواهر و مادرت نجيباند!
دن براون نويسنده اين كتاب ظاهرا يهوديه و در متن داستان تلاش
كرده شخصيت هاي يهودي رو قهرمان نشون بده كه دنبال حقيقتاند
و حتي سعي كرده روابط جنسي گروهي(كه ظاهرا در مراسم سري
اعضاء صيهون انجام ميشه) رو هم با توضيحات و سفسطهاي كه ارائه
كرده توجيه كنه و سوفي كه يكجا شاهد اينطور مراسمات بوده و
به خاطر آن چند سال با پدربزرگش حرف نزده قانع ميشه كه مراسم
س.ك.س گروهي آدم رو به خدا نزديك مي كنه!(منمدلمخواست!)
نويسنده همه علامت ها و نشانه ها رو ربط ميده به مادينه مقدس
و حتي ميگه شكل ورودي در فلان كليسا مثل كانت! ميمونه و دل
وپيك وگشنيز وخشت پاسور هم اشاره به خداي مونث يهود داره!
من كه پشيمانم از وقتي كه براي مطالعه اين كتاب گذاشتم...
بايست برم 5999كتاب باقي مانده از 6000 كتابم رو بخونم!
حدود هشت سال پيش يك همسايه كتاب فروش داشتيم
شبها كتاب هايي رو ازش قرض مي گرفتم و صبحها
بهش برميگردوندم، به تندخواني مسلط شده بودم و كتابهاي
رمان بالاي 800 صفحه رو در سه شب تمام ميكردم، اگه كتابخوان
باشين ميدونين كه در دنيا هيچ لذتي قابل مقايسه با مطالعه نيست حتي
تماشاي فيلمهايي كه بر اساس اين رمانها ساخته شده باشه، شايد به
اين علت كه در فيلم شما برداشت فيلمنامهنويس از داستان را بروي
پرده مشاهد ميكنيد اما وقت خواندن كتاب شما آزاد هستيد كه محيط
رو براي خودتون مجسم كنيد و از قوه تخيل خودتون بهره بگيريد
كتاب هاي نويسندگاني چون ژول ورن، چارلزديكنز، مارك تواين
دافنه دوموريه، ويكتور هوگو، هالفرد هچكاك و آگاتاكريستي
رو از دست ندادم، يادم ميآد وقتي كتاب توماس ساير(مارك تواين)
رو مي خوندم كارتون هاكلبري فين* از تلويزيون پخش ميشد اما
من به خواندن كتابش رغبت بيشتري داشتم
*توضيح:
مارك تواين نويسنده كتابهاي "هاكلبري فين" و "توماس ساير"
است و كارتوني كه ساخته شده بر اساس همين كتابها هستش
پ.ن
حالا نگين تو 400 صفحه رو تو سه شب خوندي، ماله اينه كه دارم پير
ميشم اونوقتا كه جوون بودم 800 صفحه رو در همين مدت ميخوندم
يه دوستي داريم به اسم "ر"،چندي پيش سر صحبت باز
شد،به شوخي ازش خواستم بگه چه تيپ از خانم ها براش جذابه
ميگفت بايد چاق، سفيد و خوشگل باشه...روي لغت چاق خيلي
تاكيد داشت...خانمهايي مورد اول و دوم رو كه داشته باشند از نظر"ر"
حتما زيبا هستند...يعني هر چي خانم چاق و سفيد ميبينه ميپسنده!
مردها كه به تناسب اندام خودشون توجه زيادي نشون نميدن،اما
من از پسرايي كه بالاتنه شون ورزيده است و بازوهاي قوي دارند خوشم ميآد
اما بريم سر مساله اصلي
در كشورهاي شرقي مردها معمولا عاشق زنهاي چاق هستند(نه خيلي چاق)
ميشه كشورايي مثل هند، پاكستان، افغانستان و كشورهاي اتحاد سابق جماهير
شوروي رو نام برد...اگه فيلمهاي قديمي هندي رو تماشا كرده باشين(شعله)
حتما ديدين كه هنرپيشه هاي زن چه اندامي دارند(عينهو آرنولد شوارتزينگر!)
البته ظاهرا كه ذائقهشون كم كم داره تغيير ميكنه و الان همه هنرپيشههاشون
تمايل دارند مانكن باشند...
يه دوستي بود به اسم ف... كه من بهش ميگفتم آنجلا(يا همون آنجل)
اين آنجلاي ما هم هميشه روزه بود...دائم رژيم داشت...چندبار كه باهم بيرون
رفته بوديم هر چي ميگرفتم اون لب نميزد(گاهي كمي ميخورد)
ميگفت اگه بخورم چاق ميشم، طفلكي ميخواست لاغر باشه تا زيباتر به نظر
بيآد، گاهي اذيتش مي كردم و بهش ميگفتم من كه پسرم از تو زيباترم
حالا هي نخور...
فكر كنم چاق شدن هم ريشه ژنتيكي داشته باشه من استعداد چاق شدن ندارم
يعني آدم چاق كنم خرابه، اگه بخوام دو كيلو كم كنم به سه روز اينكار رو
ميكنم اما ديگه محاله بتونم برگردم به وزن سابقم، هر چي بخورم وزنم زياد
نميشه، اين محمد رضا شريفينيا عجب آدم باحالييه، براي بازي در نقش وليد
در فيلم امام رضا(ع) وزنش رو بيست سيكيلو اضافه كرده، به من اگه بگن با كيسه
آب(اضافه بار) برو رو باسكول،غيرممكنه بتونم شمارشگر رو بيست كيلو بالاتر ببرم

