بی قرار

سوي پري رخي که بر آن چشم ها نشست --------- آرام عقل مست و دل بي قرار ما

مهاجرت!


این چند روز اخیر متاسفانه بلاگفا به کرات داون شد و من که از چندی
پیش به فکر مهاجرت بودم در یک اقدام انقلابی تمام پست هام رو به وردپرس انتقال دادم
هر چند که آقای شیرازی راه "برون بری" مطالب و محتوا رو مسدود کرده اما خوب حقه هایی هست!
اگه کیفیت خدمات بلاگفا بالا باشه کسی ول نمیکنه بره، اما وقتی کیفیت پائین باشه، اگه نزارن
مطالب رو ببریم، میریم و از اول شروع میکنیم، یعنی کسی نمیتونه مجبورمون کنه از سرویسی که
در اون راحت نیستیم استفاده کنیم.

البته سرویس بلاگفا رایگان بوده پس ما نمیتونیم انتظار خاصی از مدیران اون داشته باشیم.
تشکر میکنم از مدیران بلاگفا که در این مدت به من(و ما) خدمات ارائه دادند.

ازین به بعد من رو در آدرس زیر پیدا میکنید!

..............................................................




+ نوشته شده در  2010/4/15ساعت 16:39  توسط روح ا..  | 

تغییر جنسیت

 


مژده خانوم عزيز گفتن بيا دختر شو تا ببينيم اگه دختر بودي چه کارا ميکردي
اگه دختر بودم

- واگن اول مترو تهران روسوار ميشدم! کاري که در شرايط فعلي عمرا بتونم انجام بدم*

- دوستام رو که ميديدم با صداي نازکم! جيغ ميزدم عزيزم!  سريع مي رفتم طرفشون و چند تا ماچ آبدار ازشون ميگرفتم هر چند که ساعاتي چند از ملاقات قبليمون مي گذشت... اينکار رو الان عمرا بتونم انجام بدم... تا حالا ديدين تو مترو دوتا پسر همديگه رو ماچ کنند؟! اگه اين اتفاق بيافته حرف اونایی که ميگن در ايران همجنس گرا نداريم رد ميشه و اونوقت زبونم لال اونها دروغگو ميشن و دروغگو هم بايد بره مرگ موش بخوره...

- مثل يه خانم محترم رفتار ميکردم و اما وقتي يه گل پسر بهم شماره ميداد قند تو دلم آب مي شد و با گفتن "من نميتونم تماس بگيرم" و "واي نه تورو خدا" و "واي اگه داداشم بفهمه" و... شماره رو ازش ميگرفتم و ده دقيقه بعد بهش زنگ ميزدم و ازش ميپرسيدم کي ميآد خواستگاريم!
 
- هيچ وقت غصه نمي خوردم که من چرا ريش دارم!(يا ندارم) اين مساله ي بسيار مهمي هستش که دخترا اصلا باهاش مواجه نميشن و نميدونن يه پسر چقدر روي اين موضوع حساسه و شايد 90% کچل ها از بس درباره اين مساله ي مهم فکر کردن موي سرشان ريخته،  شاعر در اين باره مي فرمايد : ريشو به فکر بي ريش.............. کوسه به فکر ريش است!

- هيچوقت يه دلاک! با تيغ نمي انداخت دنبال من و منم فرار نميکردم و در در يک گوشه خفت نميشدم و بريده نميشدم

- هيچوقت داد و بيداد نميکردم آي مسئولين فکري واسه اوقات فراغت من بکنين! صبح زود ساعت 7! بيدار مي شدم و نيم ساعتي به دنبال ريمل و رژ لب و سرخ آب سفيد آب و... ميگشتم، بعدش نيم ساعت ديگه به جلوي آئينه به صورتم ور ميرفتم و وقتي کارم تموم ميشد مجددا نيم ساعت ديگه خودم رو نگاه ميکردم و قربان صدقه خودم ميرفتم و برا خودم ناز ميکردم! با يک ساعت و نيم تاخير مي رسيدم سر کار و نيم ساعت ديگه از وقتم رو صرف توجيه کردن علت ديررسيدنم و اينکه چقدر از ترافيک متنفرم و اينا براي سرپرستم ميکردم و بعد از پايان ساعت کاري سر راه ميرفتم بازار و لاک ناخن و ادکلن و اينها رو در ده تا مغازه امتحان ميکردم و از آخرين مغازه يه دونه کش مو ميخريدم و اين وسط يه عالمه حرفاي خوب! از پسراي خوب! مي شنيدم و بعد که خونه ميرفتم همون کارايي که صبح انجام داده بودم رو به صورت inverse انجام ميدادم(پاک کردن آرايش) و در حالي که غذا رو گذاشته بودم تا آماده بشه ميآمدم پاي سيستم (حتما وبلاگي داشتم) و در وبلاگم که قربونش برم تمام اينها رو مي نوشتم و هراز چند گاهي در وبلاگم از روزهاي قرمز تقويم صوبت ميکردم! وبلاگم هم روزي ده هزار بازديد کننده داشت و همه ازم مي پرسيدن مارک کش مويي که آنروز خريدي چيه و منم ميخوام از همون بخرم و عکسش رو بزار و....
ميينين که چقدر کاراي مهم در يه روز انجام ميدادم، نميشه يه دونه اش رو هم فاکتور گرفت و با اين حساب نه تنها وقت اضافه نميآرم تا دولت براش برنامه ريزي کنه بلکه يه دوساعتي هم کم ميآرم که البته اگه کمي مضاعف تر تلاش کنم مي تونم اون کمبود رو جبران کنم

- يه عالمه کار ديگه هست که بگم اما با توجه به رد شدن خانواده ازينجا، بي خيال ميشم و فعلا همين ها رو داشته باشيد تا بعد...
 
از ميآن خانم ها آنی دالتون، زهرا، مرجان(در جستجوی خویشتن) و معمار بيکار
و از آقايان موسیو گلابی و شنگول و منگول و حبه انگور  رو دعوت ميکنم به ادامه بازي
ديگر دوستاني که مايلند هم ميتونن خودشون رو دعوت کنند به بازي :|


* توضيح
دوستاني که خارج از ایران مقیم اند شايد براشون این سوال پيش بيآد که چرا الان نميتونم واگن اول رو سوار بشم... واسه ي اينه که مردا اينور! زنا اونور! واگن اول اختصاص داره به خانم ها و ورود آقايون ممنوعه و فرد خاطي بريده ميشه! چون شديدا بر اين اعتقادند که فقط افراد نبريده ازين جلافتا انجام ميدن!

پ.ن
الان که فکر ميکنم ميبينم اگه پسر نباشم نميتونم ايستاده ج.ي.ش کنم و تو خيابون آب دهان بندازم!   دوتا کاری که عمرا بتونم ازشون چشم پوشی کنم(لذتی داره که نگو!  ) پس از خير دختر بودن(یا دختر شدن) ميگذرم، همين الانشم تعداد دخترا بيشتر از پسرا هستش، هر گلي که قراره من به سر خودم و ديگران بزنم رو همين دوشيزه گان ميتونن بزن...

 

موضوعات مرتبط

بازی!

+ نوشته شده در  2010/4/13ساعت 22:24  توسط روح ا..  | 

نقد!


قبلا این روش ها رو برای جذب بازدید کننده کشف کرده بودم! تازگی ها روش جدیدی ابداع شده که احتمالا مزیت نسبی به دیگر روش ها داره و در در این روش کافیه شما بگردین و یگ وبلاگنویس پرطرفدار رو پیدا کنین و و با کمی تندروی نقدش کنین! اونوقت احتمالا ایشون مجبور میشه یه جوابی به شما بده و بالطبع بایست لینکتون رو هم بزاره تا خوانندگانش فکر نکنند که بلاگر محبوبشون به مالیخولیا دچار شده و در حال کشتی گرفتن با خودشه...بعدش سیل خوانندگانش به وبلاگتون سرازیر میشه و اصلا هم مهم نیست که وبتون درپیت باشه یا نه!

منم تصمیم گرفتم یه نفر رو نقد کنم و اون کسی نیست جز مرجان نویسنده پر شر و شور وبلاگ از قلب کویر... یک خوبی که این مرجان داره تاحالا ما رو ضایع نکرده!  دعوت هام رو رد نکرده و همیشه بهم لطف داشته، پس حالام اگه مطلبی دربارش بنویسم مطمئنا نمیآد بگه "آقا دماغت رو  بکش بالا، تیپت کمی ضایع شده...!"

یک بار در خیابان دیدم پشت یک تریلی نوشته " هر کس که مینگرم در شکایت است....درحیرتم که گردش گردون به کام کیست" دیدین بعضی ها همیشه شاکی هستند از وضعیتشون! اگه یه اتفاقی براشون بیافته میگن خدایا چرا اینطور شد، اگه نیافته میگه خدایا چرا همش اینطوریه و یه تغییری ایجاد نمیشه...مرجان از معدود آدمایی هستش که از زندگی خودش راضیه وخوشبختی همینه که آدم به داشته هاش راضی باشه و غصه نداشته هاش  رو نخوره....طبع لطیفی هم داره و بعضی وقتا شعرایی از خودش میزاره تو وبلاگ که من با خوندنش شاد میشم و نمیتونم جلوی نیشم رو بگیرم تا شُل نشه! همین دو خصوصیت کافیه که همیشه نوشته هاش برام جذاب باشه اما یک خصوصیت دیگه ای هم داره که از اکثر وبلاگ نویسانِ پرخواننده و پرمخاطب متمایزش میکنه و اون جواب دادن به کامنت هایی است که خوانندگانش براش میزارن... به نظر من این کمک میکنه تا ارتباط دوطرفه باشه و کامنت گذار میدونه این متنی رو که میزاره توسط ایشان خوانده میشه و مطمئنا خوشحال میشه از اهمیتی که نویسنده مطلب برای او و برای نظرات او قائل می شود... احتمالا همه کامنت گذاران قلب کویر میدونن که جواب های جالب و بعضا بامزه ای به پیامشون داده میشه اما اگه از خوانندگانش هستین و تا الان نمیدونستین کامنت دونیش رو از دست ندین، چون دنیایی داره برا خودش... میدونین که جواب دادن به اینهمه کامنت کار راحتی نیست، 70 ، 80 یا 100 کامنت رو طی دوروز جواب دادن خودش به اندازه ده پست گذاستن در وبلاگ وقت می بره و حوصله می خواد...
کامنت دونیت همیشه فعال باشه دوست من

پ.ن
1- من تفاوت "نقد" و "مدح" رو نمیدونستم، این بود که بیشتر مدحت مرجان رو گفتم، البته آدم عیب احتمالی دوستانش رو نمیبینه خوب
2- شبگیر خیلی وقته که نمی نویسه، خوندن کامنتدونی شبگیر هم آدم رو از خنده می ترکانه  و برای کسانی که بیماری قلبی دارند توصیه نمیشه 


مطالب مرتبط

1- نقد وبلاگهايي كه ميخوانم 1

2- نقد وبلاگهايي كه ميخوانم 2


+ نوشته شده در  2010/4/11ساعت 17:1  توسط روح ا..  | 

طالبان!



- بعد از ظهر رفتم پيش يه دوست، برگشتن كنار خيابان منتظر تاكسي بودم...يه سمندي واستاد...در جلو رو باز كردم كه سوار بشم ديدم يه عمامه و عبا نشسته رو صندلي! صاحابش كه همون راننده باشه برشون داشت و گذاشت صندلي عقب... ديگه راه برگشت نبود... فكر كردم كه با پاي خودم رفتم تو هچل! تو مواقع عادي از 100 متري اين دوستان هم رد نمي شم به خاطر اينکه مبادا پامون تو کفش همديگه بره، با ترس و لرز آيه شريفه امن يجيب رو خوندم و با احتياط نشستم كنار حاج آقا و به خودم تلقين كردم"تو مي‌توني روح‌ا..، تو مي‌توني جلوي زبون خودت رو بگيري...مواظب باش يه وقت حرفاي ناجور نزني...هي جَك! سعي خودتو بكن"و حواسم بود زبون سرخ سر سبز رو به باد نده...
حاجي هم پيچ راديو رو باز کرده بود از برنامه هايي که برای من و شما ساخته شده!* استفاده مي کرد مجري راديو كه فارسي صحبت مي‌كرد يهو شروع كرد به كردي صحبت كردن منم كه خسته شده بودم بسكه مثل مترسك كنار حاجي ساكت و دست به سينه نشسته بودم ازش پرسيدم حاجي زبان كردي رو متوجه ميشين! گفتش نه...آره متوجه ميشم اما نمي‌تونم صحبت كنم...اين بود كه سر صحبت باز شد...از شاگردان يكي از مراجع بزرگ بود و گفتش كه فلاني سر كلاس درس عربي صحبت مي‌كرد... منم هر چي از دين و ايمان و اين حرفا مي‌دونستم براش تعريف كردم و ايشان از من خوششان آمد! واقعا آدم باحالي بود و شايد اولين طلبه‌اي بود كه از همصحبتي باهاش لذت بردم...

- سالها پيش يكي از مشتريهام طلبه بود و گاهي با هم گپ مي‌زديم...يه روز بهم گفت تو استعداد  داري و ميتوني روحاني خوبي بشي...بهم گفت اگه دوست داشته باشم مي‌تونه منو راهنمايي كنه ازكجا و چطوري شروع كنم...گفتم روش فكر مي‌كنم... بعدا هرگز نديدمش!يعني کاري کردم تا ديگه نبينمش اينهمه استعداد داشتم شكوفا نشد، اينم روش

- يک طلبه با عبا و عمامه اومده بود خانه ي ما، مهمانِ مهمانمان بود... عکس دوران جاهليت من رو ديده، ازم خوشش اومده بود...بهم ميگه با توجه به اين تفکر مشابهي که داريم مايلم رفت و آمدمان ادامه داشته باشه و بيشتر با هم آشنا بشيم...بعد ازون ديگه کسي اون عکس رو تو خونه مان نديد...از قاب بيرونش آوردم و به جاش عکس پلنگ صورتي رو قاب کردم! حالا فکر ميکنين تو عکس فوق چه شکل و شمايلي داشتم! با لباس فرم بسيج، کلاهي بر سر و چفيه اي دور گردن، چهره ام هم بسي نوراني مينمود، البته فکر ميکنم بخاطر نورپردازي عالي عکاس ماهر بوده...

 
* توضیح!
اين برنامه هاي تلويزيون و راديو رو با ماليات ملت ساختند، حالا هي بگيد ما نگاه نميکنيم، عزيز من پولت رفته بالاش، مي خواي نگاه کن، ميخواي نکن! ملانصرالدين رحمه ا.. عليه روزي در بازار نشسته بوده و پياز ميخورده و گريه ميکرده، ازش مي پرسن چرا گريه ميکني؟ ميگه پياز بسي تلخ است، ميگن خوب چرا ميخوري؟ ميگه پول دادم بالاش!

پ.ن
1-اون مطلب بالایی رو مدتی پیش نوشتم، نمی دونم چرا تا الان نزاشتمش
2- جمع طلبه چی میشه آیا؟ طلاب، طالبین، طالبان؟!


+ نوشته شده در  2010/4/7ساعت 22:10  توسط روح ا..  | 

حس شیشم!


دوستم اومده دم در و بهم میگه سیستمش روشن نمیشه و مشکلات سیستم رو توضیح میداد...گفتم خوب تماس می گرفتی من میآمدم...لباس پوشیدم و راه افتادیم و رفتیم خانه شان، سیستم رو روشن که کردم ویندوز بدون هیچ مشکلی بالا اومد! از تعجب چشماش گرد شده بود و قسم میخورد از دیشب تا حالا بالا نمیومده، بهم میگه دستت شفاست! میگم نگو من باورم میشه و به فکر شفا دادن خودم و دیگران میافتم...واسه اطمینان بیشتر چک کردم ببینم ویروس نداشته باشه و خطاهای رجیستری اش رو clean up کردم، کارم که تمام شد و خواستم برگردم بهش میگم تو به خودت زحمت نده، من تا خونه قدم میزنم و پیاده میرم ،میگه عمرا، رفت تو پارکینگ و با لبخند گشادی برگشت، میگه تو یه چیزی میدونی که میگی پیاده میرم! وسیله رو داداش برده....میگه بشین تماس میگیرم برگرده، میگم نه بزار راحت باشه...ای تف به این شانس، تا خونه رو پیاده میآم...
یکبار اینجا در مورد مرحوم کردان حرف زدم دو روز نگذشت که ایشان مرحوم شد نمیدونم چرا در مورد بعضی های دیگه هیچ حرفی نمیزنم تا یه اتفاقی براشون بیافته



-این یه نوشته از آرشیو هست که به حال و هوای بهار میخوره:


مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کرده خویش آمد و آبرویی که رفت.

پ.ن
1-مدیونی اگه فکرای مثبت 18 کنی در باره من
2-اصلا در مورد خودم نیست که...

 

+ نوشته شده در  2010/4/5ساعت 11:24  توسط روح ا..  | 

امکان جدید وبگذر بلوف، دروغ سیزده یا واقعیت!


امروز وقتی وارد کانتر وبگذر شدم متوجه شدم گویا قرار است امکان جدیدی به وبگذر افزوده بشه

وبگذر: یکی از علاقمندی های همیشگی مدیران سایت ها و وبلاگ‌ها دانستن اطلاعات بیشتر از بازدیدکنندگان است. از این رو به زودی سرویس جدیدی در سایت وبگذر راه اندازی می شود.

با استفاده از این سرویس به صورت آنلاین می توانید تصویر بازدید کنندگان سایت خود را ببینید. تنها کافیست کامپیوتر بازدیدکننده دارای "وبکم" باشد یا "گوشی موبایل" از طریق usb به کامپیوتر متصل باشد. هنگامی که بازدید کننده وارد سایت می شود به صورت خودکار از او عکس گرفته شده و در سایت ذخیره می شود.

عمق فاجعه آنجاست که دیدن تصاویر کاربران به تائید خود آنها نیازی ندارد...

وبگذر : جهت حفظ حریم خصوصی بازدیدکنندگان صدای آنها قابل شنیدن نیست و تنها تصویر نمایش داده می شود

آفرین به اونها که به حریم خصوصی کاربران احترام میزارن! اینکه مدیران مایل هستند تصویر بازدیدکنندگان رو ببیند حرف صحیحی نیست، من شخصا چنین میلی در خودم احساس نمیکنم... این امکان وبگذر ناقض حریم خصوصی افراد است و قابلیت سوءاستفاده های فراوانی رو داره... فرض کنین من با لباس زیر، در یک دستم جام می و در یک دستم زلف یار درحال بازدید از سایت یا وبلاگ بابای یار باشم!
بازدید از سایت های سیا.سی که عملا غیرممکن میشه و اگر چنین امکانی به خدمت دستگاه های خاص! دربیاید فعالیت در اینترنت با چالشی جدی مواجه خواهد شد...
در مورد برنامه ای که چنین امکاناتی رو ارائه بده تاکنون نشنیدم و این احتمال که تیم وبگذر چنین امکانی رو طراحی و اجرا کرده باشند و اینکه  از نظر تکنولوژیکی توانایی انجام چنین پروژه ای رو دارا باشند بسیار نامحتمل به نظر می رسد...
اما اگر این امکان واقعا به وبگذر افزوده بشود، بهتر است استفاده از کدهای وبگذر محدود شود و کاربران در مورد بازدید از سایت هایی که از کانتر وبگذر استفاده می کنند تجدید نظر نموده یا در غیر اینصورت وب کم یا گوشی متصل به سیستم را خاموش کنند... هر چند با وجود این احتمال دسترسی وبگذر به اسناد محرمانه و شخصی کاربران بسیار بالا می رود، در اصل بایست به کد وبگذر به چشم یک تروجان و بدافزار نگاه کرد و با ارسال آن به شرکت های امنیتی، وصله های امنیتی برای فایروال دریافت کرد و چنین طرح بیمزه ای رو در نطفه خفه کرد...

پ.ن
1-حدس میزنم فقط دروغ سیزده باشه
2- اگه دروغ سیزده نباشه، ممکنه از وبلاگ هایی که از وبگذر استفاده می کنند بازدید نکنم




+ نوشته شده در  2010/4/2ساعت 20:26  توسط روح ا..  | 

مردم آزار!


-يكي از دوستان همكار(نه چندان صميمي) كه ظاهرا دوست داشت با هم پسرخاله بشيم ازم شماره‌ام رو خواست، درحالي كه شماره رو مي‌گفتم متوجه شدم به جاي اينكه در فون‌بوك گوشيش وارد كنه در قسمت شماره گيرنده پيامك‌ها وارد مي‌كنه! مي‌خواست يك پيام سركاري برام بفرسته...ابتداي پيام با كلمات ركيك شروع مي‌شد و کلماتي از قبيل اون چيز سفيد تو! برف! چيزِ من! فشار! حال!... رو تونستم بخونم...ازونجا كه دوست ندارم روابطم با اشخاصي که علايق مشترکي باهاشون ندارم از يه حدي فراتر بره بايد شماره‌ام رو نمي‌دادم..اما يه لحظه فکر شيطاني به ذهنم خطور کرد و دادم(شماره رو) فقط به آخرين شماره كه رسيدم يک شماره بالاتر گفتم! مثلا اگه شماره من  باشه 7108؟؟؟؟؟09 به اوشان 7109 رو گفتم...شاد و شنگول پيامش رو ارسال كرد...بعدش هي قربون صدقه خودش مي‌رفت و بهم مي‌گفت بخون ببين چي فرستادم برات!...بعد از چند لحظه كه ديد پيام نيومد ازم پرسيد شماره‌ات رو اشتباه وارد نكرده باشم! در همين حين گوشي‌اش زنگ خورد...همان شماره‌اي بود كه پيام بهش ارسال شده بود! بهش گفتم حواسم نبود شماره‌ام رو اشتباه دادم! رنگ از چهره‌اش پريده بود و نمي‌دونست گوشي رو كه جواب ميده چي بايد بگه(شا.شي.ده بود به خودش!)...ديدم گناه داره بنده خدا...گوشيش رو خودم جواب دادم و در همون ابتدا از شخص پشت گوشي معذرت‌خواهي كردم وگفتم اين پيام اشتباها به ايشون ارسال شده...گفتش اصل فرستادن اينطور پيام‌ها غلطه،حالا يا درست يا اشتباه...تو دلم گفتم از دست روحاني و واعظ فرار كردم اومدم گير تو افتادم، تازه‌شم اين رو بايست به اون كره‌خر بگي نه من...اصولا من تو اين موارد شانس ندارم و اگه صد شاخه گل از آسمون بباره يکيش پيش من نميافته اما اگه فقط يه دونه تا دمپايي صورتي نيکتا!* بيافته، صاف ميره اونجايي که نبايد بره، طرف مقابلم بسيار سريش بود بازم خدا روشكر طرف مرد بود...اگه شماره مال يه خانوم بود حسابي شرمنده مي‌شديم...

- يكي از شب‌هاي جمعه و من دو سه نفر از بچه‌ها در يك جمع دوستانه بوديم، ساعت حدودا يك نيمه شب بود و با يادآوري يكي از بچه‌ها من تصميم گرفتم به يكي از دوستان غايب زنگ بزنم(طرف عاشق مهستي بود و اين بنده خدا هم تازه فوت شده بود)...شماره‌اش رو گرفتم...گذاشتم رو اسپيکر...همينطور بوق مي‌خورد ...يكي از بچه‌ها مي‌گفت شب جمعه‌ است و حتما مشغوله!...بعد از حدود 30 یا 40 ثانيه جواب داد: بَلِعِعع!... تعجب كردم كه چرا صداش تغيير كرده اما فكر كردم شايد چون خواب بوده و الان هم عصبانيه اينطوري شده...
من: سلام جنابِ...خدا بهتون صبر بده و اميدوارم غم آخرتون باشه...ما رودر غم خودتون شريک بدونيد...من و بچه‌ها براي عرض تسليت حضورا به خدمتتان خواهيم رسيد...خواننده ي خوبي بود...خلاصه ببخشيد كه مرد( در اين حين بچه‌ها پقي زدند زير خنده)
  -آقا با كي كار دارين؟!...
شك كردم و در حالي که جا خورده بودم گفتم : مي‌بخشيد! آقاي عليزاده...
- اين عليزاده ديگه كيه...شما خواب ندارين...شما زندگي ندارين...چرا مزاحم مردم ميشين... حالا هر چي ازش معذرت خواهي مي‌كنم طرف كوتاه نميآد...ميگه من شماره‌ات رو ميدم مخابرات...شكايت مي كنم ازت...
بعد كه مكالمه تموم شد متوجه شدم فون بوکم دستكاري شده و شماره عليزاده رو عوض كردند برام، من رو هم كه ميدونيد شماره‌ها به خاطرم نمي‌مونه برا همين متوجه نشده بودم، بعد ازون اتفاق دفترچه تلفن گوشيم رو قفل كردم،فقط نمايش داده ميشه و براي ويرايش پسورد مي‌خواد...چون خودم رو سركار گذاشتن ديگه كوتاه نيآمدم...مجددا به شماره صحيح زنگ زدم و از عليزاده خواستم مارو هم در غم خودش شريك بدونه!...
بارها با انواع و اقسام روش‌ها سربه‌ سر دوستان گذاشتم پس اگه يكيشون اینطوري از خجالتم دربيآد كار عجيبي نكرده! البته دیگه این بلا رو سر آدم بیآرن زیاده رویه

*توضيح
تا دمپايي صورتي نيکتا، يک دمپايي معمولي نيست! دمپايي مردانه است که فقط يک لنگه است! اميدوارم منظورم رو گرفته باشين
+ نوشته شده در  2010/4/2ساعت 0:42  توسط روح ا..  | 

اهلی!


این تعطیلات هم تمامی نداره! یعنی هنوز به روال عادی برنگشته کار ما... فکر کنم تا بعد از روز طبیعت(سواد مواد و بی خیال،همون سیزده بدر) همین آش باشه و همین کاسه...تو چند روز گذشته نزدیک بود یه نفر اهلی ام کنه.... و ما اَدریکَ ما اَهلی؟! و چه میدانی که چیست اهلی! اهلی "چیزی است که پاک فراموش شده، معنیش ایجاد علاقه کردن کردن است"*
صد البته وقتی من اهلی می شدم ممکن بود طرف مقابل را هم اهلی کرده باشم! اما یادم آمد که روباه خطاب به شهریارمیگفت : "انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گل اِت هستی"...

توضیح
* نقل قول از کتاب شازده کوچولو


سال همت مضاعف هستش دیگه، همت این بازدیدکننده رو بخورم من! با سرچ کردن کلمه نوروز در
گوگل و از صفحه 60 نتایج جستجو وارد بی قرار شده!


بر خلاف جستجوی بالا صد البته در جستجوی کلمات بی ناموسی بی قرار در صدر نتایج قرار می گیره!




+ نوشته شده در  2010/3/30ساعت 18:36  توسط روح ا..  | 

قاصدک تنها


بهار زندگی من به سادگی به پاییز تبدیل شد بدون آنکه بفهمم چه کسی آن را از من گرفت
زندگی سبزی داشتم با بنفشه زار چشم تو...چه کسی آن را از من دزدید
ساعت ها به به عقربه های ساعت اتاقم خیره میشوم و تازه میفهمم چه زود دیر میشود ......چه زود دستان مهربانت مرا تنها گذاشت وچه زود رویت را از من برگردانیدی
تمام آن لحظات خوش را از یاد نمیبرم لحظاتی که پر بود از حرارت عشق...
لحظاتی که کلمات دوست دارمت مرا به وجد می آورد و هزاران بار مرا دیوانه میکرد
پاییز بی رحم گل مرا چید ..
چه روز هایی به انتظار بهار بودم بهاری که گل مرا به من باز گردانَد اما افسوس که نیامد و مرا دیوانه کرد....
تاب نوشتن ندارم این روز ها جهنم را به یاد من میاورد حرارتی که دارم درآن میسوزم و کسی ناله های مرا نمیشنود کاش بودی حتی برای لحظه ای..... دیگر طاقت ندارم

خسته ام خسته...

اگر روزی به من بازگردی پرستیدن را فقط ازآن تو میکنم لحظه ها برایم زجرآور است قلبم مدام تورا به یاد می آورد روزی که چشمانت بامن حرف میزدند این را یاد آور شده بودند که جدایی هرگز....... اما افسوس که چشمانت هم به من دروغ گفتن... همه را به جان میخرم تا باز گردی و باز عشق شروع شود با آن همه احساس قشنگ
می خواهم در کنارت باشم هر لحظه نفس کشیدن برام سخت است و انتظار برایم تلخ نیامدنت نفس را از من میگیرد من طاقت ندارم اشکهایم سرازیر است برایت میگریم تا بدانی چشمانم نیز از آن توست آنقدر میگریم تا نابینای در خانه ات شوم ...

بیا صدایم کن زیرا گوشهایم نیز از آن صدای توست زمزمه ی دوست دارمت در گوشم طنین انداز میکند ...
تو برایم بخند که محتاج لبخند گرمت هستم .
میبینی چه آسان عشق را از تو گدایی میکنم تو راست میگفتی عشق آدم را کور میکند اما قلب من بیشتر به درد آمده مدام بهانه میگیرد به من بگو چه کنم آن لحظه که گفتی برو همان لحظه قلبم به درد امد وقتی چشمانم را باز کردم تو نبودی دیر شده بود.. و برایم چیزی جز افسوس باقی نمانده بود پس کو آن همه احساس قشنگ آن خانه ی رویایی که من و تو ساخته بودیم نه تو بودی نه عطش عشقت سراب بود ...
اگر دوباره پیدایت کنم هر آنچه خواهی عشقم را به پایت میریزم عشق مقدس است وتو برایم مقدس تر میپرستمت و این را بدان زندگی بدون تو برایم دشوار است اما انتظار میکشم تا بیایی و دستانم رابگیری دستان همیشه گرم من سرد شده است نمیدانم چرا؟؟ شاید چون از دستان گرم تو جدا شده است ... گنجینه ی عشق تو با ارزش تر ازهر چیزی بود که فکر میکردم گمان میکردم که عشق برای من و تو بی مفهوم است اما اکنون میدانم همه ی آن فکرها سراب بوده است ومن و تو عشق را در وجودمان آفریدیم و حالا که از هم دور افتاده ایم ریشه ی این عشق مارا میسوزاند تو بیا تا باز همان عشق را بیافرینیم و آبیاری کنیم آنقدر از جان مایه بگذاریم تا به ثمر رسد برایم سخت است بدون تو زندگی کنم
لبخند تو زندگی دوباره ای به من میدهد پس بازگرد

پ.ن

1-این متن زیبا با عنوان "قاصدک تنها" رو یک دوست عزیز برام ایمیل کرده، و چه زیبا احساسات خودش رو در قالب کلمات جاری کرده...

+ نوشته شده در  2010/3/30ساعت 6:25  توسط روح ا..  | 

زیبارو!


با خوندن این پست یاد یه خاطره افتادم که براتون تعریفش میکنم
مدتي پيش در يک روز سر زمستاني که زمين خيس و يخ زده بود بعد از غروب من و دکتر "ق،ع"با موتوسيکلت عازم جايي بوديم، وارد يک کوچه ي خلوت که شديم چشمم به يک بانوي جوان و زيبا افتاد، بسيار زيبا بود... قبلا ديده بودم که در قرآن خطاب به مسلمين آمده که از چهار همسر بيشتر حق نداريد بگيريد حتي اگر بانويي رو ببينيد که از زيبايي اش به شگفت آئيد، تا آنزمان از زيبايي کسي به شگفت نيآمده بودم! بهرحال با ديدن اون بانو بي اختيار گفتم تبارک الله احسن الخالقين! معمولا به کسي خيره نميشم(و البته نمي توانم) اما اونجا هر کاري کردم نتونستم نگاهم رو از صورتش بردارم... اون طفلک هم به ما خيره شده بود و ظاهرا بيم داشت مبادا مزاحمش شويم.. از مقابلش که گذشتيم ديدم بيش از اندازه به ديوار نزديک شديم... زمين هم ليز بود و به سختي تونستم موتور رو کنترل کنم تا با صورت نرويم تو ديوار...حالا ديگر نگاه هاي بيمناک بانو تبديل به نگاهي از سر رضايت و غرور از زيبايي خودش شده بود...کمي جلوتر که اومديم به دکتر گفتم اگه کسي يه بوس از اين بگيره ده سال جوان تر ميشه...دکتر در جوابم ميگه: اگه کسي ازين بوس بگيره شايد عمر جاويدان پيدا کنه حالا خود اين دکترپسر بسيار خوش صورت و خوش تيپ با قد کمي پائين تر از متوسط! هستش، در داروخانه هايي که کار ميکرد امکان نداشت دختران همکار خودشون رو به اون نزديک نکنند ودر پشت و پسل هاي! داروخانه خفتش نکنند...حالا اگه نظر دکتر باهام موافق نبود اين احتمال رو ميدادم که من نديد بديد هستم و به اين دليل از زيبايي ملت به شگفت آمدم!

شعر مرتبط:
نقل و نبات است پدر سوخته!
حب نبات است پدر سوخته!

آب شود گر به دهانش بري
توت هرات است پدر سوخته!

قافيه هر چند که غلط مي شود
باب ؟؟؟؟  است پدر سوخته!

پ.ن
الان ميتونم درک کنم که چرا زنان مصري با مشاهده يوسف بدون آنکه متوجه باشند دستشون رو بريدند...قبلا باورم نمي شد، فکر مي کردم اگر من باشم با ديدن هيچ موجودی، هر چند زيبا تا اين اندازه از خود بي خود نميشم

+ نوشته شده در  2010/3/26ساعت 18:37  توسط روح ا..  | 

آموزشگاه ازدواج! رابطه ی موازی


-    چندی پیش با دو سه نفر همصحبت بودم، حرف از ازدواج شد و اینکه دانستن چه نکاتی لازمه و زوجین چه اطلاعاتی راجع به ازدواج داشته باشند و چه آموزش هایی ببینند و ... یکی از بچه ها گفتش یه کلاس آموزش ازدواج! سراغ داره در فلان شهر...فکر کردم منظورش همان مشاوره ی ازدواجه...پس از کنار حرفش به سادگی گذشتم....
مدتی بعد با اون پسر قرار شد بریم یه کاری انجام بدیم، بهم گفت یه آشنایی هست که باید بهش(خونه اش) سر بزنه، کارش هم خیلی طول نمیکشه...گفتم از نظر من اشکالی نداره، اما من که نمی شناسمشون، مزاحم نباشم...با لبخندی موذیانه گفت نه مراحمی! رسیدیم در خانه شان، دو طبقه بود، با آجر سه سانتی نماکاری شده بود، ازین آجرهایی که آئینه هایی وسطشون نصب کردند...زنگ رو که فشرد یه پسری اومد در رو باز کرد، حدودا 17 سالش بود... رفتیم داخل...بابای اون پسر با لبخند بهمان خوش آمد گفت، پسره رو  با گفتن این جمله " عزیزم ما مهمان داریم!" فرستادند بیرن...همسر اون مرد رو که دیدم کمی تعجب کردم، بیشتر از حد معمول در جلوی غریبه که من باشم راحت بود...
تعارف شدیم به نشستن و نشستیم، سکوت حکم فرما بود و جو خیلی سنگین... هر لحظه منتظر بودم این پسر حرفش رو شروع کنه و کارش رو تموم! کنه و بریم پی کارمون...زن خطاب به دوستم گفت پس حساب کنید تا شروع کنیم... مرد به بهانه ای رفت بیرون، دوستم با اشاره ای به من فهماند که باید دست به جیب بشیم، وقتی دیدم خودش مبلغی در حدود ؟؟ هزار تومن داره میده به اون زن، دیگه مشکوک شدم، اما از آنجایی که هنوز مطمئن نبودم قضیه چیه برای اینکه خرابکاری نشه و  حرف نافرم نزنم زیر لبی گفتم من خسته ام!(حالا اگه برداشت منفی بود می شد بگم منظورم اینه که باید زودتر بریم!) اون زن برام آب آورد و گفت خستگیت در میره، ضمنا لازم نیست...(یعنی زیاد خسته میشی)
دیگه مشخص شد اوضاع از چه قراره...مصلحتم در ترک اون مکان بود، گفتم باید برم ، بهش برخورد... شروع کرد به حرف نامربوط زدن... بهم میگه پس غلط می کنی سرتو میندازی پائین و میآیی خونه ی مردم! تو دلم گفتم اگه تو خونه  مردم  با مردم کارای بدبد بکنیم اشکالی نداره اما اگه بیاییم و خسته باشیم! کار بدیه!...
در حالی که به اون پسره چشم غره می رفتم گفتم : خیلی خوب، چه خبره... الان میرم از خونه تون، فکر کردی...
میگه تو که پول نداری گ.ه میخوری میآیی! یه لحظه جوگیر شدم دست بردم تو جیبم و دسته ای اسکناس درآوردم، اومدم پرت کنم تو صورتش و برم، اما فکر کردم اون شاید به خاطر همین تحریکم میکنه...گفتم پول دارم، حداقل به اون اندازه ای هست که یکی مثل تو رو جوابگو باشم... شوهرش هم برگشته بود واحساس بروسلی بودن بهش دست داده بود و مدعی بود منو همچین میزنه که به لگن بگم آفتابه! من متعجب شده بودم ازین همه غیرتی که در او موج می زد...با خونسردی بهش گفتم: اگه قرار باشه کسی منو بزنه مطمئن باش تو نیستی... برای شنیدن ناسزا یا درگیرشدن صبر نکردم و زدم بیرون... هرگونه درگیری، هرچند ساده کافی بود تا کار به حضور پلیس بکشه و کل آشناهام خبر بشن فلانی رو در فلان جا گرفتند! اون زوج ازاین مسائل نمی ترسیدند، لااقل به اندازه من باک نداشتند... اون بی شعورهم بعد از من اومد بیرون... با نیشخند بهم میگه آموزشگاه ازدواج همینجا بود! نمیدونم چرا نکشتمش!
وضعیت مالی اون زوج  بد نبود..فقط هزینه نماکاری اون خونه و گچ کاری سقف اتاقهاش میلیون ها تومان می شد.. تعجب می کنم چرا به این کار کثیف ادامه میدن؟! اون زن چطوری تو چشم شوهرش و ازون مهمتر پسرش نگاه میکنه! اون پسر که خودش الان جوونه چطوری میتونه با این مساله کناربیآد.. فکر میکنم اون تا آخر عمر نمیتونه این مساله رو فراموش کنه، هرچند صاحب ثروت افسانه ای بشه... او هر وقت با دختری همخوابه میشه مطمئنا یادش میآد که روزی مردان هرزه ای به خانه اش میآمدند و او به دنبال نخود سیاه فرستاده می شد... چنین پدر و مادری که لیاقت پدربودن و مادر بودن رو ندارند، چرا به خودشون اجازه میدن که یک طفل رو به دنیا بیآرن...
-    پدری رو میشناسم که در حضور من و دیگران پسرش رو به شوخی با حرفی مخاطب قرار داد که این کلمه رو مردان هم.جنس گرا در مورد پارتنر مف.عول خودشون استفاده می کنند، اون پسر از خجالت سرخ شده بود اما در جواب پدرش نتونست حرفی بزنه...

البته نگاه من به روابط خارج از ازدواج منفی نیست! فکر می کنم دو نفر آدم عاقل و بالغ اگه با رضایت، از همدیگر بهره مند شوند هیچ مشکلی نیست و کسی نباید در حریم خصوصی اون ها وارد بشه و دخالت بی جا داشته باشه، اما در مورد وفاداری زوجین به هم اعتقاد شدید دارم، زوجین نباید به همدیگر خیانت کنند، با توجه به اینکه مطابق قوانین فعلی زن ها نمیتونن بیشتر از یک همسر داشته باشند فکر می کنم مردها هم بر اساس وجدانشون موظف به داشتن یک همسر هستند و اگر از امتیازی که قانون بهشون داده استفاده کنن و با شخص دومی ازدواج کنند نباید از همسر اول خود انتظار وفاداری داشته باشند...دیدگاه  فهیم عزیز در در مورد رابطه ی موازی خواندم و از نظر من داشتن چنین رابطه ای به شدت مردوده... زنی که عاشق همسرش هست و مایله که همچنان بعنوان همسر در کنار او بمونه یا زنی که جدایی براش به راحتی ممکن نیست و به خاطر مسائل اجتماعی دوست داره همچنان به زندگی مشترک خودش ادامه بده، حق نداره به رابطه ی موازی روی بیآره... در زندگی به دست آوردن یک امتیاز و حفظ اون مساوی است با از دست دادن امتیازی دیگر... همیشه آدما برای به دست آوردن چیزی باید چیز! دیگری رو از دست بدهند...یه نفر کشورش رو ترک میکنه و برای رسیدن به آسایش و زندگی راحت تر به کشور دیگری مهاجرت میکنه، او در قبال به دست آوردن آسایش و راحتی یا آزادی، لذت بودن در خاک خودش و شاد بودن با شادی های هموطنانش و غمگین بودن در سوگواری های هم میهنانش رو از دست میده، عمرمان رو از دست میدیم در قبال به دست آوردن ثروت و علم، از علم و ثروت استفاده می کنیم تا مجددا اندکی بر عمرمان بیافزائیم...  مثال هایی ازین دست بسیارند... پس خانم "میم"در مقابل آن چیزی که در دست داره، باید از امتیاز دیگر که داشتن رابطه ی  ج.ن.س.ی به آنصورتی که مورد علاقه اش هست چشم پوشی کنه... این مثال رو جور دیگر بزنیم... فرض می کنیم همسر خانم "میم" بسیارهاته و همسرش نمیتونه جوابگوی نیازهاش باشه ، چه حالی به خانم "میم" دست میده اگه بفهمه شوهرش به رابطه ی موازی روی آورده! حتما به خودش اجازه میده به همسرش خیانت کنه یا با خودش فکر میکنه همسرش میتونست از راه های دیگری خودش رو کنترل کنه(هنرهای تجسمی!) و حق خیانت کردن رو نداشت...

وقتی یکی از زوجین نمیتونه با وجود داشتن امتیازات دیگر، از داشتن رابطه ی ج.ن.س.ی چشم پوشی کنه، به نظر من مناسب ترین راه جدایی هستش، بعد از جدایی هر کدام از زوجین میتونن شخصی رو پیدا کنن که از نظر داشتن میل ج.ن.س.ی با اونها در یک سطح باشه و باصطلاح هم کفو باشند
پ.ن
در باره ی خانواده یی که در بالا در موردشون صحبت کردم، عمل اون ها از نظر من رابطه ی موازی به حساب نمیآد، این فاح.ش.ه گی محسوب میشه، برای کسب درآمد، حتی در مقابل چشمان فرزند با دیگران رابطه برقرار کردن عمل بسیار قبیحی هستش...
 

مخاطب خاص: فکر میکنم اسم آهنگ ساقی باشه، میتونین ازینجا دانلود کنید


+ نوشته شده در  2010/3/24ساعت 18:35  توسط روح ا..  | 

سال تحویل


چند دقیقه ای بیشتر به سال تحویل نمونده، آماده میشم برم پای سفره ی هفت سین تا سال89 رو تحویل بگیرم، زنگ در خونه به صدا درمیآد، مهمان داریم، وقتی میآن داخل خونه متوجه میشم من باید تبعید بشم به اتاقم، خانم ها و دوشیزگان همسایه بودند، بدون مردانِ خانواده آمده بودند تا ثابت کنند زنان بدون مردان هم می توانند...
میآم تو اتاقم، سفره ی هفت سین رو از دست دادم...یک بسته نان خرمایی کرمانشاهی (ارادتمندیم دلا خانم)می گذارم پیش سیستم و هربار که یه دونه اش رو دهانم میگذارم یک قلپ چایی هم روش سر میکشم،واسه ی من این لذت بخش ترین کار دنیاست، از بچگی همیشه به جعبه های شیرینی خانه دستبرد می زدم، البته تاوان تمام لذتی که ازین کار میبردم رو بعدا با درد دندان پرداختم...  گوشی ام رو برمیدارم و به دوستانم پیام تبریک ارسال میکنم، تنها کاری که برای فرار از تنهایی میشه انجام داد...چند نفری پیام ها رو پاسخ میدن و پیامی دیگر ارسال میکنم و جوابی دیگر دریافت...
مشخص میشه تنها من نیستم که در موقع سال تحویل یالقوز!(به قول نجما خانم) تشریف دارم... میدانید کجایم می سوزد وقتی دوش میگیرم، صورتم را با کرم FAX اصلاح میکنم وبه موهام ژل میزنم، تی شرت سفید اندامی را میپوشم و اسانس دانهیل استعمال میکنم، آنوقت در اتاق خودم حبس می شوم و فقط تنها کسی که میتواند ازم تعریف کند مادرم است!
خوب اگر این کارها رو نمیکردم هم مادرم از من تعریف میکرد... خدایمان ما را ازین یالقوزی نجات دهد، آمین رو بلند بگوو...

پ.ن
موقع سال تحویل، از آنچه فکر می کردم شادتر هستم...


+ نوشته شده در  2010/3/20ساعت 21:5  توسط روح ا..  | 

نوروز



چه نورزوي كه از روزش خبر نيست
شب تار و دگر ورا سحر نيست

چرا گويي بهاران مي‌رسد باز
بهاري كز بر و بارش ثمر نيست

خزان صد زخم كاري زد به بلبل
از اين رو سوي بستانش گذر نيست

بخون شاندند خلق بي‌گناهي
چرا در چشمشان ديد و بصر نيست

به روز نو شود كي خاطرم شاد
چرا كه در وطن سير و سفر نيست

نوروز ما چنين است‌، اميدوارم نوروز شما اينطور نباشد،‌عيد همگي‌تان مبارك

بعدنوشت:

اين شعر از خودم نبود كه! اومدم منبع رو ذكر نكنم تا ملت فكر كنن مال خودمه، همينطورم شد!
شاعر خانم كريمه‌ ولي نادري شاعر معاصر افغان هستش كه مجموعه‌ شعري داره و در اون
هجر دوري از وطن رو به نظم كشيده، ايشون در حال حاضر مقيم آمريكا هستن


+ نوشته شده در  2010/3/18ساعت 6:4  توسط روح ا..  | 

خارج از محدوده!



اين روزها هر جا سرك بكشي ميبيني دوستانت در قسمتي از نوشته‌هاشون اشاره كردند به خانه‌تكاني و خريد شب عيد و... ما در حالي گرد و خاكي كه طي يكسال گذشته بر زندگيمان نشسته را مي‌تكانيم و آماده مي شويم از روز نو استقبال كنيم كه عده‌اي از دوستان ما احتمالا به خانه‌تكاني فكر نمي‌كنند! شايد براي آنها عادي باشد،‌شايد كار هر‌روزه‌شان گرد‌گيري و خانه‌تكاني است،‌ دوستان خوزستاني ما سال‌هاست كه از وجود گرد و غبار در  آسمان شهرشان رنج مي‌برند...دوستان خوزستاني ما با بد شانسي تمام در خارج از محدوده!‌ گير افتاده اند...

سال‌ها پيش در جنگ بالكان،‌ وقتي صرب‌ها به مردم مسلمان بوسني فشار زيادي رو وارد كردند و درخواست‌ كمك بوسنيايي‌ها از مجامع بين‌المللي بدون پاسخ ماند و كشورها فقط به صدور بيانيه‌هايي بسنده كردند، علي‌عزت‌بگويچ رئيس جمهور بوسني در يك مصاحبه گفت: "ما در شرايط بدي قرار گرفتيم،‌ كشورهاي اروپايي به دليل اينكه مسلمانيم از كمك به ما خودداري مي‌كنند و كشورهاي مسلمان به دليل اينكه از نژاد اسلاو هستيم ما رو در اين شرايط تنها گذاشته‌اند"

در جنگ 8 ساله،‌ مردم خوزستان صدمات زيادي رو از طرف ارتش عراق متحمل شدند،‌ آنها به ديد ايراني(دشمن) به اعراب اين منطقه نگاه مي‌كردند،‌بعد از اتمام جنگ نگاه دولت به مردم خوزستان ظاهرا دوستانه و دلسوزانه نبوده... خوزستان داراي مهمترين ميادين نفتي و استاني نفت‌خيز است كه منبع اصلي درآمد دولت محسوب مي‌شود... طبق قانون(متاسفانه يادم نميآد كجا ديدمش) درصد مشخصي از درآمد نفت بايست براي همان منطقه هزينه شود... آيا اين خواسته زياديه كه از مسئولين خواسته بشه فكري براي هواي غبارآلود خوزستان بكنند؟!

مردم خوزستان درصدي از از گرد غبار رو تحمل مي‌كنند كه اگر چنين آلودگي براي هواي تهران پيش بيآد وضعيت اضطراري اعلام ميشه و مدارس و بعضي‌سازمان‌ها تعطيل مي شوند...براي اطلاع بيشتر در باره اين موضوع به اين صفحه برويد...
اميدوارم نوروز براي بچه هاي خوزستان هم روز نو باشه، نه روزي پر از گرد و خاك



+ نوشته شده در  2010/3/16ساعت 16:29  توسط روح ا..  | 

فوايد بي‌خوابي!



گاهي وقتا شب‌ها كه خوابم نمي‌بره به خيلي چيزا فكر مي‌كنم،

.....

.....

رفت ادامه مطلب....




بعدنوشت :

1- تشكر مي‌كنم از مژده‌ي عزيز از جمع دخترونه كه ايراد قالب وبلاگم رو رفع كردن، قراره ايشاالله عروسيشون جبران كنم 

2- در اين روزهاي آخر سال كمي گرفتارم، چند روزي اينترنت رو مي‌تركم، البته گاهي ميآم...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/3/13ساعت 22:44  توسط روح ا..  | 

نسل آفتاب، آفتاب غروب كرد!


يكي از دوستانم كه طرفدار مردسالاري هستش (با اشاره به خودش) ميگه : من از نسل آفتاب هستم!(يعني آخر ديكتاتوري در خونه!) من و اين نسل آفتابي و يك پسر ديگه شبي رو در يه شهر ديگه مي‌خواستيم سر كنيم... من تماس گرفتم با منزل و به مادرم گفتم شب رو نميتونم بيآم،‌منتظرم نباشين... اون پسر هم تماس گرفت با همسرش و گفت نميتونه برگرده خونه...  نسل آفتاب ما هم گوشي رو برداشت و تماس گرفت...همسرش كه جواب داد اين گفت من شب رو نمي‌تونم بيآم خونه... چنان سرو صدايي از پشت گوشي بلند شد كه نزديك بود من و اون يه نفر فرار كنيم! اين پسر هم از يك طرف هول كرده بود و از طرف ديگه خجالت ‌زده شده بود و نمي‌دونست چي بگه و چيكار كنه... با تته پته جواب همسرش رو داد وقتي قطع كرد ما با لبخند نگاهش مي‌كرديم يعني نااميدمون كردي آفتاب زاده! آفتاب غروب كرد! تخم مردان مرد رو ملخ خورد! اونوقت در توجيه ميگه: خوب هميشه كه نميشه حرف خودمون رو به كرسي بنشونيم! اين روز‌ها ديگه زني نمونده كه در حقش اجحاف بشه! اين ديكتا.تور ما اينطوري با صورت رفت تو ديوار، خدا به ما ز.ز ها رحم كنه، من كه خودم رو براي ديدن سخت‌ترين شكنجه‌ها آماده كردم، از پيك‌نيك بگير تا نوشابه و نوشمك و... (بلا به دور)

اصلا از قديم و نديم كسي جرات نميكرده حق خانم‌ها رو ضايع كنه، اين خانم‌ها دوست دارند جنجال درست كنند اومدن روز جهاني زن اعلام كردن،‌آقا اگه مردا به اين موضوع راي  نميدادن كه ثبت نميشد، اصلا چند تا نماينده در سازمان ملل سراغ دارين كه خانم هستند؟! پس مشخصه ما مردا هميشه ارادتمند خانم‌ها بوده‌ايم، شاعر هم به محضر خانم‌ها عرض ارادت كرده و گفته :

چو زن‌ها نباشن،‌تن من مبآد............... بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

امروز هشتم مارس روز جهاني زن هستش... بانوان، روزتون مبارك... زنان نيمي از عالم بشريت هستند كه در  ادوار مختلف و در بيشتر نقاط جهان مورد ظلم و تبعيض جنسيتي قرار گرفته‌اند...  اميدوارم روزي برسه كه تساوي ميان زن و مرد برقرار بشه...(خانم‌ها حواستون باشه اينبار شما زن‌سالاري راه نياندازيد كه مردان مجبور شوند در روز جهاني مرد به دادخواهي بپردازند!)

پ.ن
ديكتا.تور بد شانس ما احتمالا نمي‌دونست كه اينجوري ميشه، وگرنه ميرفت بيرون و در حضور ما زنگ نميزد خونه‌اش

لينك مرتبط

+ نوشته شده در  2010/3/8ساعت 19:58  توسط روح ا..  | 

شهريار كوچك



آخ، شهريار كوچولو! اينجوري بود كه من كم كمك از زندگي محدود و دل‌گير تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمي تو تماشاي زيبايي غروب آفتاب بوده. به اين نكته تازه صبح روز چهارم بود كه پي بردم; يعني وقتي كه به من گفتي :
- غروب آفتاب رو خيلي دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا كنيم...
-هوم، حالاها بايد صبر كني...
- واسه چي صبر كنم؟
- صبر كني كه آفتاب غروب كند.
اول سخت حيرت كردي بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتي به من گفتي:
- همه‌اش خيال مي‌كنم در سياره‌ي خودمم!
- راستش موقعي كه تو آمريكا ظهر باشد همه مي‌دانند تو فرانسه آفتاب غروب مي‌كند. كافي است آدم بتواند در يك دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا كند. متاسفانه فرانسه كجا اين‌جا كجا! اما در سياره‌ي تو كه به آن كوچكي است همين‌قدر كه چند قدمي صندليت رو جلو بكشي مي‌تواني هر قدر دلت خواست غروب تماشا كني.
- يك روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا كردم!
و كمي بعد گفتي: خودت مي‌داني... وقتي آدم دلش گرفته باشد از تماشاي غروب لذت مي‌برد.
- پس خدا مي‌داند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.
اما شازده كوچولو جوابم را نداد...

ديروز دوست داشتم جاي شازده كوچولو بودم و در سيارك او، چهل و سه بار غروب خورشيد رو تماشا مي‌كردم،.... نمي‌دونم چرا دلم گرفته بود اما مطمئنا گرفته بود! چون ديشب خواب ديدم دلم گرفته و رفتم بساط مي و شراب راه انداختم و پيمانه پشت پيمانه به سلامتي ؟؟؟ سر مي‌كشم، اين در حاليه كه  تاكنون لب به مشروب نزدم...
من نه عاشق بودم، نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من
من خودم بودم و يك حس غريب
كه به صد عشق و هوس مي‌ارزيد

شازده كوچولو(شاهكار آنتوان سنت اگزوپري) رو خيلي دوست دارم، بارها خوندمش...بار اولي كه خوندم،‌ آخراي كتاب، وقتي به اونجايي كه شهريار كوچك مي‌خواست زمين رو ترك كنه رسيدم، نتونستم جلوي خودم رو بگيرم...بغضم تركيد...به ظاهر كتاب و نقاشي‌هاش مي‌خوره كه براي كودكان باشه، اما وقتي بخونين متوجه ميشين كه نويسنده با زيركي تمام، مطالب جالبي رو در قالب يه قصه كودكانه طرح كرده... اگه تاحالا نخوندين مي‌تونين ازينجا دانلودش كنين و بخونين
+ نوشته شده در  2010/3/6ساعت 22:24  توسط روح ا..  | 

آسايشگاه فرخنده


آدرس مركز :
تهران - ميدان آزادي - خ محمد علي جناح - خ شهيد صالحي - خ شهيد ناصر
ولدخاني - پلاك 66 - مركز نگهداري كودكان معلول فرخنده
در اين مركز در حال حاضر 84 كودك زندگي مي كند . شرايط زندگي اين كودكان در عكسها گوياست . آمار مرگ و مير در اين كودكان بالا و در سالهاي اخيربي سابقه ست .هفته ي پيش يكي ديگر از اين كودكان جان سپرد .
بوي بسيار زننده و متعفن ادرار به بازديد كننده ها مجال نمي ده تا بيشتراز 4-5 دقيقه در خوابگاه اين كودكان معصوم بمونند . عمر متوسط دراين كودكان 10 تا 14 سال است .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/3/5ساعت 16:1  توسط روح ا..  | 

شقايق



يكي از بچه‌هاي همكار كه كمي شنگول بود با صداي بلند شروع به خواندن غزل حافظ كرد:
- دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما
من(واسه همراهي  ) : پيرِ ما
-چيست ياران طريقت بعد ازين تدبير ما
: تدبير ما
-ما مريدان رو به سوي قبله چون آريم چون؟!
: آريم چون!
ملت يهو زدن زير خنده،‌حالا هي بگيم موز ربطي به شقايق نداره، وقتي لازم باشه ربطش ميدن

تولد حضرت محمد مصطفي(ص) رو به تمام دوستاي خوبم تبريك عرض مي‌كنم، عيدتون مبارك


+ نوشته شده در  2010/3/4ساعت 14:20  توسط روح ا..  | 

بازي


تلفن همراه يك وسيله شخصي و تقريبا نشان دهنده علايق و سليقه و... دارنده‌اش است...انتخاب بك‌گراند و رينگتون و غيره سليقه افراد رو نشون ميده... در اين بازي از گوشي موبايل خودتون بگين...

1- رينگتونتون چيه؟چرا انتخابش كردين؟
آهنگ مورد علاقه من اين هستش، آهنگ ملايم و دوست‌داشتني هستش

2-آهنگي كه براي مسيج انتخاب كردين چيه؟
اين آهنگ رو برا مسيج گذاشتم

3- چه عكسي رو براي بك‌گراند انتخاب كردين؟

 اسكرين سيور         

عكس بك‌گراند                           اسكرين سيور

 
4- آيا براي شماره‌هاي خاص،‌آهنگ خاصي انتخاب كردين؟
آهنگ آهوبره را روي شماره خاص قرار دادم، وقتي گوشي زنگ بخوره همه به چشم جوات بهم نگاه ميكنن
اما خوب ميدونين كه وقتي شماره هاي خاصي به آدم زنگ بزنه، جواد و مواد بودن ياد آدم ميره!

بعدا اضافه شد: اين مدل و تصوير گوشي منه، عاشق موتورولام!اولين انتخابم وي‌تري‌آي بود، گوشيم به سرقت رفت، چندين مدل ديگه رو امتحان كردم، به دلم نچسپيد و مجددا يك motorola v3i گرفتم


اين دوستان از طرف من دعوت‌هستن براي بازي

خانم‌ها ويولت،  گيلاسي،مرجان، مرجان ، پرتقال‌بانو، وارش، مهراوه ،زهرا ،غزلك نيلوفر و از آقايان حامد اويسي، كاكا جنوبي، عرعري، مستر افشين ، ديوونه به همراه "ابراهيم رها و مسعود ده‌نمكي!!!"(آقايون وبلاگنويس زياد نيستن، قحط الرجال كه ميگن همينه)+ تمام دوستاني كه علاقه دارند شركت كنند در اين بازي

پ.ن

ديدن و خواندن و نظر دادن در مورد پست قبل رو فراموش نكنين


+ نوشته شده در  2010/3/1ساعت 15:54  توسط روح ا..  | 

توضيح

بانو ويلوت
متاسفم كه پست قبلي‌ام باعث ناراحتي‌تون شده... در حقيقت من برداشت اشتباه كردم از جمله " که به ناحق ناراحت شد"
اين مساله را زماني متوجه شدم كه شما بهم گفتين "آقای عزیز"ناحق" معنی دور از ذهن و خاصی نداره به سادگی یعنی کسی که حقش نبوده. همین تو حتی این معنی ساده رو هم نمی دونی؟"
البته ديد منفي من به نقطه و اينكه چرا نبايد از طرف ديگران بايكوت بشه از يكسو و ايهامي كه در اين جمله نهفته است از سوي ديگر باعث اين برداشت اشتباه از طرف من شد... منظور شما قطعا آنچه من برداشت كردم نبوده اما با توجه به توضيح خودتان در مورد كلمه ناحق "یعنی کسی که حقش نبوده" هم ميتونه اين معنا رو برسونه كه حق ايشون نبوده ناراحت بشه،(حق نداشته ناراحت بشه!)
اگر در مورد يه مقتول گفته بشه به "ناحق" كشته شد برداشت اينه كه او را بي گناه كشتند چون مشخصه كه مقتول كشته شده!(خودكشي نكرده) پس فاعل شخص ديگريست،
اما اگر در مورد جمله‌ي مورد بحث، فاعل ميتونه خود شخص باشه، اون ميتونسته كه ناراحت نشود اما به راحتي و بدون اينكه حق ناراحت شدن براش محفوظ باشه ناراحت شده....
ساده‌ترين مثال جمله‌اي بود كه در دوران مدرسه دبير ادبيات براي ما مثال مي‌زد
بخشش،لازم نيست اعدامش كنيد
بخشش لازم نيست، اعدامش كنيد
همانطور كه مي‌بينيد كلمات و علامات هر دو جمله يكي‌است اما اگه كسي در خواندن اشتباه كنه، ممكنه يه نفر جان خودش رو از دست بده

هدف از اين توضيح اين بود كه بهتون بگم فقط سوءتفاهم پيش اومده... گفتين "همینقدر که جسارت داشتی یه قضاوت!!!!!!!!! اشتباه در مورد دیگری بکنی پس شجاعت گذاشتن یه پست معذرت خواهی رو هم داشته باش"همانطور كه گفتم  قبول دارم كه آدمها در مقابل گفته‌هاشان و‌در مقابل اشتباهاتشان و در مورد اعمال و رفتارشان  مسئولند، و من باز هم تاسف خودم رو از برداشت ناصحيح از منظور شما ابراز مي‌كنم، عذر من رو بپذيرين در پايان اين آهنگ رو تقديم مي‌كنم به شما كه از دست من به "ناحق" دلگير شدين


+ نوشته شده در  2010/3/1ساعت 15:38  توسط روح ا..  | 

بدون عنوان


پريشب سيستم رو خاموش كردم، صبح كه روشن كردم ديگه به ف..ك رفته بود... كمي اينور و اونورش رو چك كردم، دقت كردم باكش بنزين داشته باشه، باطري مشكلي نداشته باشه و كاربراتور رو تميز كردم،‌اما هر چي استارت زدم روشن نشد... يادم اومد قرار بود يه پستي رو حذف كنم...وقت رفتن به كافي نت رو نداشتم
از يكي از بچه ها خواستم كامنت‌ها رو تأئيد كنه تا خودم بيآم...داستان ما شد حكايت يه آدم كه خواسته بود يه لحظه برا يه شخص شكلك خفني!‌دربيآره،‌اونوقت گردنش رگ‌به‌رگ شد و تو همون حالت موند...ايراد از مانتيور بود...بردمش خدمات سخت‌افزاري...يه مردي بود حدودا 40 ساله اما بسيار خوشتيپ و تميز...وارد كه شدم ديدم پنجره‌ي پي ام ياهو‌اش بازه... يه سطري با فونت صورتي درشت از طرف مقابل براش ارسال شده بود كه كلماتي حاوي : عزيزم، قربونت برم،‌فدات بيام و مقداري كلمات بي‌ناموسي ديگر بود! ماهم چشمان خود را درويش كرديم، اما حال كرديم كه يك مرد 40 ساله اينقدر دل جوان دارد... گفتند براي آخر هفته تعمير مي‌شود...الان با يك مانتيور خفنِ عهد دقيانوس در خدمت شمائيم...ازيناييه كه اگه عيد به آكواريوم احتياج پيدا كرديم ميتونيم از بالا سولاخش كنيم و ماهي بريزيم توش!
پ.ن
1-كامنت‌هاي پست قبل رو جواب دادم، عذرم موجه بود ديگه؟!
 2- يكي دوتا از دوستان گفتن قضيه دوجانبه بوده و ربطي به شخص سوم نداره... مخالفم به دليل اينكه مي‌شه مسائل دوجانبه رو با ارسال ايميل حل كرد وقتي در وبلاگي پستي گذاشته ميشه، به معناي اينكه كه سخنان، نظرات و عقايد خود رو در معرض قضاوت خوانندگان خود گذاشته‌ايم... البته اين‌ مساله رو در نظر داشته باشين كه روي سخن من با شخص سومي بود كه هميشه مي‌خوانمش، مخاطبم گيلاسي و نقطه نبود...
3-دوست خوبم، ببخشيد كه اجراي دستورتان با تاخير انجام شد، به سيستم و اينترنت دسترسي نداشتم(مخاطب خاص)
+ نوشته شده در  2010/2/28ساعت 19:27  توسط روح ا..  | 

قضاوت



بانو ويولت

................................

..................................

....................................

پ.ن

خواستم براي ويولت كامنت بزارم،‌اما غيرفعال بود، اين پست بزودي حذف ميشه


+ نوشته شده در  2010/2/26ساعت 23:3  توسط روح ا..  | 

سانسورچي



دبستان كه بوديم سر كلاس انشاء معمول بود كه هر چند وقت يكبار بايد با موضوع "دوست داريد در آينده چكاره شويد!" انشايي مي‌نوشتيم... بچه‌ها هم از ميان اين همه شغل، فقط به دكتري،‌مهندسي و خلباني علاقه داشتند... منم اون‌وقت‌ها خلبان بودم!

بعد ازين هر از گاهي خودم رو ميزارم جاي يه نفر ديگه با يه شغل ديگه و درباره‌اش مي‌نويسم

انشاء امروز ما : دوست‌ داريد در آينده چكاره شويد؟

من دوست دارم در آينده سانسورچي شوم، براي رسيدن به هدفم تمام تلاش خودم رو مي‌كنم...فكر نكنيد كه سانسور كاري ندارد، خيلي هم كار مشكلي است، من بايد موازين شرع وعفت عمومي و.. بدانم، وقتي يك فيلم رو به دستم مي‌دهند كه قيچي‌قيچي اش كنم بايد بدانم كجايش خلاف شرع و عفت عمومي و مروج فساد و فرهنگ منحله غرب است و آنجا را قيچي كنم و بدانم كجايش مشكلي ندارد، اگر آدم ناشي باشد ممكن است از بيخ و بن قيچي كند و ديگر چيزي باقي‌نماند...من عاشق فيلم‌هاي سينمايي هستم... بويژه از نوع قيچي‌نخورده‌اش و بهترين جا براي دسترسي به منبع اين فيلم ها قيچي‌خانه‌ي سيما هست.. وقتي پايم به آنجا برسد و شروع به كار كنم، آنچه را كه بريده‌ام رو به خانه‌ خواهم آورد...از الان خودم رو در پشت مانيتور مي‌بينم در حالي كه قراره صحنه‌هاي فيلم "mona moor" رو سانسور كنم...
 دوربين تابلوئي را نشان مي‌دهد كه يك نفر‌ بدون لباس نقاشي شده...دوربين رو به پائين ميآيد... حركات مشكوكي ديده مي شود...قيچي رو به حالت آماده باش روي فيلم قرار ميدم... واي چه خبره! اووووف آآآآآخ آتيش گرفتم، قيچي‌ از دستم افتاد... قيچي‌ي من كجاست... اين‌جاها بايد سانسور بشه...نه‌نه بزار يكي دوثانيه‌ديرتر قيچي كنم...كي به كيه بزار جوونا هم اين يه ذره رو حال كنن...سال و ماه كه تو خيابونا نمي‌تونن با خيال راحت يه دونه ازينا رو ببينن... گناه دارند طفلكي‌ها....

پ.ن

قيچي اصلاح پدرم رو يواشكي برداشتم و خوب تيزش كردم،‌ گذاشتمش براي وقتي استخدام شدم...ميبينين چقدر آينده نگرم؟!


+ نوشته شده در  2010/2/23ساعت 22:25  توسط روح ا..  | 

فرشته مهربان


+: شب‌بخير
- : شب بخير، خواباي خوب ببيني(شاهزاده سوار بر اسب سفيد)
+ : من خواب پسرشجاع وشيپورچی رو هرشب مي بينم
فردا صبحش....
- : ديشب خواب پينوكيو رو ديدي؟!  من آليس در سرزمين رويا(عجايب) رو ديدم، شايدم فرشته مهربان  
+: جودی آبوت ديشب توخوابم بود،سانس بعد جوجه اردک زشت،بعدش تاصبح صدای موتور گازی می آمد
- : منظورت از جوجه اردك خوشگل! منم؟
+: جوجه اردك زشت! گفتم، اگر منظور شما ما بوديم... (آيكون يه دوريالي كه نمي‌خواد بيافته!)
+: راستی فرشته مهربون ديشب دنبال پينوکيو بود تادعواش کنه که چرا دوباره دروغ ميگه
- : شايد دوباره روباه مكار گولش زده
+: شايد،وقتی تو قسمت بعد اسير نهنگه بشه اونوقت قدر همه چيز دستش مياد
- : اون قدر فرشته رو ميدونه، اما ساده است و زود گول مي‌خوره
+: گمان نکنم جوجو همراهشه...!اما فرشته مهربان از برق نگاه پينوکيوولبخندش فهميد پينوکيو ساده نيست قلب مهربانی داره!



--همين كه اينجا از خوبي آب و هوا تعريف كردم و معتدل شدن هوا، توپ در آنجايم منفجركرده بود، همه چي دست به دست هم داد تا شادي من خراب بشه، به بيست و چهار ساعت نكشيد... صبح شنبه داخل سالن بوديم كه هوا رو به تاريكي گذاشت... تمام روشنايي ها(بخونين لامپ و نور افكن) رو آتيش كرديم... اومدم بيرون، ببينم اوضاع چطوره...ابر سياه غليظي آسمان رو فرا گرفته بود...ديدم روي شهر كه اوضاع خيلي بي‌ريخته...محل كارمون فقط باران ميآمد و وزش باد...يكي از بچه‌ها كه "برادر" هستش مي‌گفت الان نماز آيات واجب شده، بريم نماز بخونيم....اون‌هايي هم كه "برادر" نبودند در باره اينكه ممكنه سيل بيآد و همه‌مون رو ببره جهنم صحبت مي‌كردند... بعد از ظهر كه برگشتم نجف‌آباد، گفتند تگرگ اومده...اونم بعد از اون همه سرما...الان كه هوا بهاري شده!

بعدنوشت:

وارش‌جان، متشكرم بابت هديه‌تون، نميدوني چقدر خوشحالم كرد، مخصوصا  دست‌نوشته ات كه برام يادگار خواهد موند،اينقدر در پرسيدن آدرس وسواس به خرج دادين،‌آخر پلاك رو اشتباه داده بودم و مامور پست اينو بهم گوشزد كرد...

اگه نمي‌دونين اين هديه بابت چي بوده اينجا رو بخونين...براش عرق ريختم و زحمت كشيدم...ديگه مسابقه‌ي نبوووود؟!(آيكون يك معركه‌گير)


  

+ نوشته شده در  2010/2/22ساعت 8:21  توسط روح ا..  | 

بوي بهار


به كوري چشم حسود!،‌زمستونم بهاره.....
با وجود اينكه يكماه به عيد مونده هوا بهاري شده، من خيلي سرمايي هستم و متنفرم از سرما...روزهايي كه هوا سرد بود، يا كارخانه بودم يا خونه...حس و حال تفريح اصلا نبود... در محل كارمون هم واقعا اذيت ميشديم به خاطر سرما...البته نه كه زير برف و بارون بايستيم... سقف سالن با ايرانيت و پشم شيشه عايق شده و
سرما نفوذ نميكنه داخل...اما سرويس غيربهداشتي‌مان! بيرون از سالن هست و از يك منبع‌آب استفاده ميكنه كه گاهي يخ مي‌زد.... وقتي ميرفتيم wc خوب اولش كه يكم راحت ميشديم! اما وقتي آب با دماي زير صفر رو روي حساس‌ترين قسمت‌هاي بدنمون حس مي‌كرديم، پشيمان ميشديم از كاري كه كرديم! اما پشيماني چه
سود... شاعر ميگه "چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني"....البته اين شاعر تا حالا توي سرما جيش تنگش نذاشته تا شعر و شاعري و عقل و كار يادش بره

+ نوشته شده در  2010/2/19ساعت 13:22  توسط روح ا..  | 

مرد و زن ميانسال!



امروز به يكي از همكاران كه پسر جواني‌است با دقت نگاه كردم، ديدم زير ابرو برداشته! دوتاي ديگه هم بودن كه از قبل اينكارو ميكردن و براشون عادي بود، الان ديگه اكثريت با ابرو‌خوشگل‌هاست! نميدونم فرق مرد‌ها و خانم‌ها در چي بايد باشه، تا جايي كه من ميدونم خانم‌ها از مردي خوششون ميآد كه شاخص‌هاي مردي رو داشته باشه...البته اين بدان معنا نيست كه طرف "قيصر" باشه اما خوب اينكه يه پسر بيآد و زير ابرو برداره به نظر من كار سخيفي هستش(همانطور كه گذاشتن سبيل براي خانم‌ها زيبا نيست)، اين كار و آرايش مخصوص بانوانه....خوب داشتم ميگفتم فكر نميكنم دختري ازينطور پسرا خوشش بيآد...اما خوب اين پسر كه زير ابروش رو براي عمه‌ي من برنداشته،مطمئنا مي‌خواد توجه دختر‌ها بهش جلب بشه پس اگه چهارتا دختر بهش بي محلي كنن و چندتاي ديگه بهش بخندن، مطمئنا اينكارش ديگه تكرار نميشه....همون داستان قديمي عرضه و تقاضاست...مطمئنا دختراني هستن كه ازينجور پسرا خوششون ميآد كه اين‌ها اين جينگولك‌بازي‌ها رو درميآرن

بعد از ظهر در مسير برگشت از كارخانه، پيچيدم توي يكي از كوچه ها(براي فرار از ترافيك از طريق پس كوچه‌ها به طرف خونه ميآم) حدود دويست متر رفتم ميبينم يكي ازين ماشين‌هاي بتن‌ساز عرض كوچه رو كاملا اشغال كرده...راهي نبود و بايد برمي‌گشتم... چند متر عقب‌تر يك خانم ميآنسال(كه پياده بود) ازم مي‌پرسه راه هست واسه عبور؟! گفتم بله ميتونين رد بشين....چند متر ديگه كه اومدم يك پيرمردي با دوچرخه ميآمد...ازم ميپرسه (اون خانم)چي مي‌گفت؟!! با لبخندي و بدون جواب به مسيرم ادامه دادم.... حالا اين پيرمرد عاشق بوده آيا؟ خانم‌باز بوده آيا؟! آيا اون خانم ناموس اين ‌آقا بوده؟! اگه ناموسش بوده آيا اين فكر كرده من شماره اون خانم رو ازش خواستم و اين غيرتي شده؟!! بهرحال رسما كف كردم....

پ.ن

1- متاسفانه من عمه و خاله ندارم(يك خاله داشتم كه در كودكيش فوت شده) پس لطفا خواستگاري نكنين!

2- بعد از پشت سر گذاشتن اين تعطيلات، امروز واقعا روز كاري سختي رو گذروندم....

3- براي فيد اورجينال وبلاگ مشكلي پيش اومده، اما فيدبرنر هيچ مشكلي نداره...پس اگه ميخواهين از آپديت شدن وبلاگ با خبر بشين و مطالب رو از طريق گودر دنبال كنين، لطفا مشترك اين خوراك شويد و ديگر فيد‌ها رو حذف كنيد


+ نوشته شده در  2010/2/16ساعت 22:56  توسط روح ا..  | 

خاطرات كودكي


پطرس، دهقان فداكاري بود كه ناگاه فرياد زد گرگ!



خلاصه آنچه در دبستان ياد گرفتم!


+ نوشته شده در  2010/2/14ساعت 11:13  توسط روح ا..  | 

سر بريدن!

 

-يه دوستي هست كه گاهي همديگه رو ملاقات مي‌كنيم، يه روز كه رفتم خانه‌شان، دوست ديگرشان هم اونجا بود، يك پسر بهايي، خوشتيپ و خوش‌صحبت بود...واقعا ازش خوشم اومده بود...مدتي بعد جايي ذكر خيرش شد و درباره‌اش با بچه‌ها صحبت كردم...حالا حميد ميگه ميشه اين پسر رو ببينم، گفتم نميشه، اول كه اون رو بواسطه دوست مشترك ديدم، دومش الان اوضاع كمي خرابه و ممكنه اگه طرف رو بگيرن، به مجازات سنگيني محكوم بشه، حميد درباره بهائيت تحقيق ميكنه...بهم گفت قراره يه مقاله بنويسه در اين باره...ميگه روح‌الله اين اين پسر روي تو تاثير نزاره بري بهائي بشي... گفتم نه عزيزم، اون‌وقتي كه مسلمون شدم سرش! رو بريدن اگه الان از اسلام خارج بشم سر خودم رو مي‌برند، پس خيالت راحت باشه...

-ولنتاين هم مبارك، من كه كسي رو ندارم كه بهش هديه بدم يا به من هديه بدهند،‌ حالا خوبه از فرصت سوء‌استفاده كنم و خدمت همسر آينده‌ام هم عرض ادبي داشته باشم
همسر آينده‌ام  اگه اينجا رو مي‌خوني سلام‌عليكم!

-وبلاگ دلا هم هك شده متاسفانه...وقتي آخرين پست رو خوندم حيرت كردم، اما وقتي كامنت‌دوني رو ديدم و پاسخ طرف به يكي از كامنت‌گذاران رو، متوجه شدم ايشان دلا نيست و حتي نمي‌دونه دلا چطوري به كامنت‌هاش پاسخ ميداد، وقتي جواب كامنت خودم رو داد ديگه يقين پيدا كردم ايشون دلا نيست، من 27 ساله كه رو‌ح‌الله هستم و دلا هم مدتي‌هست كه منو ميشناسه، حالا امروز اومده و بهم ميگه "احترام اسم بزرگترو(بزرگت رو) نگه دار که بنيانگذار پاکيهاست" اميدوارم خيلي زود دوباره وبلاگ دلا به دست خودش برگرده....

 پ.ن

دوستاني كه در كامنت گذاشتن در بلاگفا مشكل دارند...واسه راحتي شما برآن شدم پيشنهادي بدم،
ميتونين تمام كامنت‌هاتان رو يكجا بزارين،‌يعني الان نشد، بزارين دفعه‌ي بعد كه ميآئين با سودش با هم بهم بدين!


+ نوشته شده در  2010/2/11ساعت 23:40  توسط روح ا..  | 

خوشه و نان بربري!



بعد از ظهري سركار بودم ساراخانم پيام داده و ميگه برا سيستم‌اش يه مشكلي پيش اومده و راه حل ازم پرسيد، زنگ زدم و به اين بهانه كمي با هم حرف زديم، در يه شركت فني كار مي‌كنه(خدمات رايانه‌اي و پشتيباني و..)ميگه اين انگورهاي! اصفهان اونجا خوشه بندي ميشه، ميگه اگه كامپيوتر درست كار نكنه ممكنه در خوشه‌بندي ملت مشكل پيش‌بيآد...گفتم خدا كنه كه كامي‌ات همينجور مشكل‌دار بمونه كه همه ملت بشن خوشه يك... البته اين احتمال وجود داره كه با خرابي سيستم سارا و ديگر همكارانش همه اصفهانيا بشن خوشه سه...اصلا ممكنه همه سيستم‌ها رو عمدا مشكل‌دار كرده باشند كه همه بشن خوشه سه! من كه تا حالا نشنيدم كسي بگه من يكم...

يكي از دوستان امشب نذري داره...دم غروب به من زنگ زده و ميگه داري ميآي چندتا نان بربري هم بگير و بيا...ميگم عزيزم الان ديره، بربري گير نميآد...بازم اصرار مي‌كنه...گفتم الان اگه برم در نانوايي بربري و بگم نان مي‌خوام، طرف با همان پارو‌ش چنان ضربه‌اي به اين برآمدگي پشت سرم(مخچه) بزنه كه فراموش كنم اصلا برا  چي رفتم پيشش...

برم كه ديرم شد......



+ نوشته شده در  2010/2/9ساعت 19:28  توسط روح ا..  | 

مطالب قدیمی‌تر